هنوز چند ساعتی از سال دو صفر مانده بود که لاکپشت رو در کنار ساحل؛ رها کردیم برای زندگی؛ اما حالا هر جا کاهو می بینم یادش میفتم دوباره؛ نمی دونم الان به چه کاری مشغوله و زنده است یا موجهای طوفانی کارش رو تموم کردن؛ از ترس اینکه زیر چرخ ماشینها بره موقع جابجایی؛ توی شالیزارهای کنار جاده رهاش نکردم و بردم گذاشتم داخل دریا؛ خداکنه کار درست رو انجام داده باشم...کاش یجوری میشد یه خبری ازش گرفت... هیچ فکر نمیکردم کاهو هم بتونه دل آدم رو به درد بیاره...