سال دوصفر!
ناراحت نيستم از اينكه از سال دو صفر تقريبا چيزي به خاطر نميارم؛ جز آن يكي دوماه آخرش كه تو نيامده رفتي و هنوز ردِ پاي تو؛ توي قلبم پا برجاست! اگه بخام ماه به ماه سرگذشتم رو رديف كنم بايد بگم كه تمام سه ماه بهار رو بدون هيچ اتفاقي گذروندم البته هر هفته دو روزي رو كوه رفتم؛ با شروع تابستان در همان روزهاي اول تير ماه با مستاجرم توافق و تمديد كردم؛ اواسط تير با اون يكي كه جوان و متولد 1364 بود؛ توافق كردم؛ ولي درست يك ماه بعد تماس گرفتند و گفتند كه فوت كرده؛ تازه باهم مي خواستيم يه كارايي كنيم؛ بچه اهواز بود و بزرگ شده قم؛ هنوز چهل سالش نشده بود كه رفت؛ زندگي مي تونه تا اين اندازه بي رحم و ستمگر باشه؛ به ويژه اين سالهاي اخير كه به شمشير كرونا هم مجهز شده! دهمين روز از شهريور پسر عموي جوانم؛ كار اين دنيا رو به ما واگذاشت و رفت؛ مهر بي باران؛ بدون هيچ اتفاق خاصی؛ در كوه گذشت؛ اولاي آبان پسر برادرم؛ مراسم عقدي گرفت و آذر هم يكي ديگه از اقوام؛ جلوتر آمديم دوباره بدون اتفاقي براي گفتن؛ تا آخراي ديماه كه با تو آشنا شدم و درست نوزدهمين روز از بهمن؛ تورا ديدم براي اولين بار؛ چهار روز بعد از آن دوباره ديدمت و از اين دومي؛ شش روز ديگر فقط طول كشيد عمر آشنايي ما؛ به همين سادگي آمدي و رفتي و دنيايي خوشي و غم ِ بعد از آن را؛ در سينه ام جا گذاشتي؛ تمام روزهاي اسفند به آه و ناله گذشت تا اينكه سالم تمام شد و رسيدم به سال صفريك؛ سیصدوپنجاه روز ِ دیگر بايد منتظر باشم تا همين متن را براي اين تازه از راه آمده بنويسم. اميد كه باشم و بنويسم.