اگر مردمان در هر نفس شکر گویانند؛ من به هر قدم‌ می گویم خدایا شکرت؛ اینجا که من الان هستم؛ کنار این چشمه که از دل زمین می جوشد و بیرون می آید؛ از ترس اینکه مبادا با نوشتن حواسم از دیدن زیبایی بی حد و حسابش پرت شود؛ یک چشم به او و چشم دیگرم روی صفحه گوشی مانده است؛ تو گویی دانه های مذاب مروارید است که با سپیدی تمام؛  تن از میان سنگ بیرون می ریزند و شادمانه به آفتاب سلام‌ می کنند؛ و من  نشسته ام به تماشا؛ درختان بید از خواب عمیقشان برخاسته اند و برگهای تازه روییده روی تنشان؛ شکوفه های سبز دوکی شکل را که گویی از پنبه بافته شده؛ در آغوش گرفته اند. خورشید در آخرین منزلگاه نیمه فروردین ایستاده است و طبیعت سر خوابیدن دوباره ندارد تا رسیدن زمستانی که در دوردستها انتظار می کشد؛ آواز خوش پرنده ها؛ هر لحظه از سمتی بلند می شود؛ تمام بوته و شاخه ها که تا دیروز مرده بودند؛ از زندگی سرشارند...حتی صخره و سنگ هم تن از زیر برف و زمستان رهانیده زیر ریزش گرم نور آرمیده اند و من دلتنگ از رهایی این همه زیبایی ام؛ که خانه ام فرسنگها با اینجا فاصله دارد؛ همسایه با آب و صخره و سنگ باید باشم من...