همسایه با سنگ!
اگر مردمان در هر نفس شکر گویانند؛ من به هر قدم می گویم خدایا شکرت؛ اینجا که من الان هستم؛ کنار این چشمه که از دل زمین می جوشد و بیرون می آید؛ از ترس اینکه مبادا با نوشتن حواسم از دیدن زیبایی بی حد و حسابش پرت شود؛ یک چشم به او و چشم دیگرم روی صفحه گوشی مانده است؛ تو گویی دانه های مذاب مروارید است که با سپیدی تمام؛ تن از میان سنگ بیرون می ریزند و شادمانه به آفتاب سلام می کنند؛ و من نشسته ام به تماشا؛ درختان بید از خواب عمیقشان برخاسته اند و برگهای تازه روییده روی تنشان؛ شکوفه های سبز دوکی شکل را که گویی از پنبه بافته شده؛ در آغوش گرفته اند. خورشید در آخرین منزلگاه نیمه فروردین ایستاده است و طبیعت سر خوابیدن دوباره ندارد تا رسیدن زمستانی که در دوردستها انتظار می کشد؛ آواز خوش پرنده ها؛ هر لحظه از سمتی بلند می شود؛ تمام بوته و شاخه ها که تا دیروز مرده بودند؛ از زندگی سرشارند...حتی صخره و سنگ هم تن از زیر برف و زمستان رهانیده زیر ریزش گرم نور آرمیده اند و من دلتنگ از رهایی این همه زیبایی ام؛ که خانه ام فرسنگها با اینجا فاصله دارد؛ همسایه با آب و صخره و سنگ باید باشم من...