آغوش!
رها از این هست و نیست کی توانم بود.
خروش بر آورده دلم: عمر برفت و غم فزود
دمی خفته در آغوش پر مهر تو کی توانم بود.
ای که بی مهر چشم تو خورشید بی فروغ باشد.
شب و روزم؛ روشن از تابش پر مهر چشمان تو کی تواند بود...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 13:47 توسط آقای ar.ja
|