رها از این هست و نیست کی توانم بود.

خروش بر آورده دلم: عمر برفت و غم فزود

دمی خفته در آغوش پر مهر تو کی توانم‌ بود.

ای که بی مهر چشم تو خورشید بی فروغ باشد.

شب و روزم؛ روشن از تابش پر مهر چشمان تو کی تواند بود...