میگفت خودت رو ببخش. آدمایی که به نظرت بدن و بهت بدی کردن رو هم. گفتم حرفش فقط آسونه. کاش که میشد به همین راحتی گذشت و رفت. هرچی بیشتر فک میکنم می بینم حق با اونه. باید تمومش کرد. باید از آدمایی که دونسته بهت بدی کردن هم گذشت و فراموش کرد. راستی یادم رفت اینو بگم که دوروز پیش که رفته بودم باغ گیلاس. یه روباه دیدم که از جلو پام یهویی از سوراخی تو  تنه یه درخت زد بیرون و در رفت. با اون دم چاق و تپلش. دقیقا همونجا زمستونی خرگوش دیده بودم. خوشحالم که که کوههای به نظر خشک و خالی تهران؛ کم کم دارن پر از حیوون میشن اگه ما آدما بذاریم با آذیت آزارامون. یبارم تو سولقون یه روباره رو از استخر نجاتش دادم. بیچاره تابستون بود و از تشنگی رفته بود اون تو آب بخوره. دیواره پلاستیکی استخرم خب بلند بود و شیبش زیاد. پر بود از جای پنجه هاش با خونی که ماسیده بود روش. بی حال و درمانده؛ روی تنه یه درخت که تو آب شناور بود؛ نشسته بود. تا دیدمش. دلم سوخت و سیاه شد. برای نوشیدن یه قلپ آب رفته بود اون تو حالا جونشم داشت از دست میداد. روباه کجا حیله گر و حقه بازه آخه! اگه اینطوری بود لاقل به فکر بیرون اومدن از این تله م بود خب قبل از پریدن توش. خلاصه که یه طناب پیدا کردم اون اطراف و سرش رو گره گرد زدم مثل اونا که کابوها تو فیلمای وسترن میکنن. انداختم‌ تو استخر که بیفته رو شاخه های اون تنهه و بکشم بیارم رو دیواره و اونم بتونه از روی اون بیاد بالا. ولی کاری کرد که مغزم سوت کشید از هوش زیاد و حال نذارش. تا طناب رفت پایین. گره رو گرفت تو دهنش و اون دندونای سفیدشو ریخت بیرون. بیچاره مونده بود. دندون و خشمشو بهم نشون بده. یا فکر طناب باشه که در نره و دوباره نره ته چاه ِ بدبختیش. کشیدم آوردمش بیرون. تا رسید. بالای دیوار. اون یه ذره جونشو ریخت تو پاهاش و پرید و فرار کرد. عکسشو قبل از اینکه از اونجا بیارمش بیرون گرفتم و گذاشتم تو اینستا. چهار پنج سالی گذشته ازش. ولی تا روباه می بینم یهویی یادش میفتم...نمی دونم اونم بیاد من هست هنوز یا فراموشم کرده...