نمیدونم کی بهم گفت که اول سالی صد پله یک میلیاردی بچینم جلو پام بره بالا. همین الان که دارم اینا رو می نویسم خندم میگیره. آخه مرد حسابی که چی مثلا؟ میخای چیکار صدتا رو. پاشو کاسه کوزه رو جم‌ کن بابا. میخای کائناتو امتحان کنی با این اهداف و آرزو! بذار برا بقیه م یه چی بمونه تهش خب. نفری صدتا بخاد بده می دونه چی میشه اصلا. کافیه فقط یه دیقه به هندوچین فک کنی و اون مردمی که از زمین و زیرزمین میلولن میان بالا...همه اینارو میدونم ولی نمیخام پله هامو کم کنم در آسمان خیالی ام. یاد پوتین بیچاره میفتم‌ که فک کرده بود دو ساعته اوکیجونو گرفته تو بغلش و داره لذتشو میبره. ولی حالا بدجور گیر کرده تو گلوش این لقمه گنده تر از دهنش. از خر پتر کبیرم که قصد پیاده شدن نداره و کوتاه نمیاد که بگه آقا من غلط کردم اصلا نخواستیم. بذارین اوکراینی هر کاری که دلش میخاد بکنه. منم به اون آگاهی رسیدم که این بغل واسه اون دلبر کوچیکه؛ ولی چه کنم که شیرینش نمیذاره فعلا که عهد شکنی کنم و پامو پس بکشم...