کلاه!
هنوز نتونستم از ساعی دل بکنم. اینجا که الان هستم. سایه است و سردمه با تیشرت. دقیقا پشت قوها نشستم. البته الان فقط مجسمه سنگیشون که افتاده تو آب اینجا مونده و خیلی وقته خودشون دیگه نیستن. از پله ها دارم میرم بالا. رسیدم پیاده رو ولیعصر. کوهها و برفای روشونو نگاه میکنم. یه کلاه سفیدی از ابر رو سرشونه. روبروی دکه تنقلاتی؛ یه مرده با سه تارش رو نیمکت سنگی نشسته که بازارش گرمتر شد شروع کنه به زدن. یکمی بالاتر یه پیرمرد ِ سیمانی؛ تیر برقو بغل کرده تا زانوش برده بالا. سه تاریه شروع کرد به نواختن. صداش در نمیاد اصلا...انگار داره در ِ گوشی حرف میزنه با کسی...از خیرش میگذرم و به راهم ادامه میدم به سمت اونور خیابون...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 18:28 توسط آقای ar.ja
|