بلوط!
دیروز برگشتنی خانمی با دختر جوانش؛ هر کدامشان؛ دو بطری بزرگ آب در دست با سختی و نفس زنان سربالایی دامنه را داشتند پیش می رفتند که بهشان خسته نباشید گفتم و با اینکه می دانستم آنهمه آب برای آشامیدن خودشان نیست؛ علت آن زحمت زیادی را جویا شدم. و آنکه مسن تر بود گفت که چند سالی است که در این حوالی چند نهال بلوط کاشته و هر هفته می آید که آبشان دهد. با چند کلمه خوبی که سراغ داشتم؛ تشویقش کردم و راهم را به سمت پایین ادامه دادم؛ خسته تر از آن بودم که تا پای بلوطهایش همراهی اش کنم. با خودم فکر کردم او بیشتر از من طبیعت و ساکنانش را دوست می دارد. شاید هم از بلوط های تشنه بهانه ای ساخته است تا هر هفته پیاده تا این بالا بیاید و روح تشنه زیبایی خودش را سیراب کند و برود. هر کدامشان که باشد. بهانه های زیبایی است برای زندگی در این زمانه بی بهانه...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 10:14 توسط آقای ar.ja
|