رفیق!
کوه برای من رفیق تازه یافته نیست؛ سالهای سال است که می شناسمش؛ از همان روزهای اول دانشگاه؛ روزگارم گاه و بی گاه در بام تهران و در ولنجک گذشت تا من اخت بگیرم به این دوستی که هنوز بعد از گذشت سالهای دراز؛ همچنان با او رفاقتم پابرجاست. تنها بازمانده از هر چه که از آن دوران داشتم. تمام دلخوشی ها و غم های مرا شریک بوده همیشه؛ هر زمان که شادمان و سرمست بودم از نصیب روزگار؛ یا آن وقت ها که در دست غم و غصه ها اسیر؛ نجوا کنان درگوش او؛ راز و نیاز کرده و گریستم. سپاس خدا را برای خودش و آفریده هاش. و من بیشتر از همه از کوه و صخره و آب و چشمه و سنگ؛ بوده که آرام گرفته ام....
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 7:56 توسط آقای ar.ja
|