مفت!
کوچه ای که خونه من توشه؛ کمی بالاتر از میدون آرژانتین؛ یه بن بست خلوت و ساکته؛ البته نه طول روز و ساعت کاری. بعدش که شرکتا تعطیل میکنن؛ پرنده پر نمیزنه اینجا و من عاشق این خلوتی شم. اون دوستم که گفتم آبدراچی شرکته. ته همین کوچه؛ تو یه شرکتی کار میکنه. پست سازمانیش همونیه که گفتم ولی من بهش میگم مدیرعامل کوچه. خودشم میخنده به حرفم. همه کارای اهالی رو از پارک کردن ماشین مهمونا تو اوج شلوغی روز. تا خرید میوه و سبزی و چیزای دیگه رو خودش انجام میده و خب یه مبلغی دستشو میگیره همیشه. بهرحال آدم کارراه اندازیه. منم سپردم بهش که کار ِ جوش دادن معامله رو انجام بده برام. و تو فکرمه که ماشین خودمم بدم بهش. نه مفت و مجانی. ولی باهاش راه میام. الان که فقط یه موتور زیرپاشه...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 23:34 توسط آقای ar.ja
|