در دنيايي كه همه از هم مي ترسند! حتي  سايه ها هم! در اين دنياي سرد و وحشت زده، من به آغوش گرم تو پناه آورده ام! مگر نه اينكه سادگي، زيبايي بود و مهرباني! من همين سادگي نگاهت، سادگي حرفهايت را مي خواهم. همين ها را دوست دارم. تمام دنياي من! همين است كه تو باشي و من برايت شعر بخوانم و برق ِ عشق را در چشمان ِ تو، به تماشا بنشينم! از گُل و از سنگ ، از آب جاري،  از صداي قطره هاي تك ِ تك ِ ريزنده بر فرق ِ سر ِ سنگي در پاي آبشاري كوچك، براي تو بگويم و تو ذوق كني از تماشاي دوباره و دوباره ي اين رقصنده هاي مينياتوري!

در شگفتم از خدايي كه هميشه ستايش كرده ام! از بي اتنهايي توانايي اش و از اين نخواستن هايش براي من و تو! من به ساقه باريك علفي عشق مي ورزم، من به جريان پي در پي آب،  فزون تر از هر بي نهايتي علاقه مندم! من به صخره اي كه تنش را با گلسنگهاي سبز، فرش كرده است، عشق مي ورزم. من از كنار جوانه هاي كوچك ِ شاخه هاي لخت ِ درختان به سادگي عبور نمي كنم! و مي دانم در اين عشق با تو يكسانم.