يكي شدن
من شروع به رويابافي مي كنم! روياي درآميختن ِ نگاههاي گرم تو و چشمان ِ حسرت سوخته ِ من! روياي آن لحظه شيريني كه چشمان پر شعف ِ تو را، در ميان لب هاي لبريز از شوق ِ بوسيدنم، بفشارم! كوير خسته از تشنگي تنم را، در درياي عطرآگين گيسوان ِ تو غرق كنم! در پيچش موجهاي نرم و دلخواهش پنهان شوم! آن لحظه، آن دم، تمام فلسفه ِ زندگي ام، در همان يك آن، جمع شده است! همان لحظه غريب و آشنا! آنچنان غريب كه هزاران فرسنگ دور از آرزوي هر ساعت ِ من، جايي خارج از ديد و دسترس، ايستاده است. آنچنان آشنا كه هر لحظه از عمرم را، با من درون ِ تك تك سلولهاي تنم، زيسته است! با اين ميهمان ِ هميشه در خانه و ناپيدا چه مي توانم كرد! جز آنكه منتظر آن لحظه گرانقدر بنشينم، آن لحظه كه هق هق ِ دلتنگي ام، با تپش هاي تند قلبم در مي آميزد! و تنها لبخند شكفته روي لبهاي توست كه مرا از دستان ِ مرگ مي رهاند! تا پرنده ِ عشق ِ تورا، را در گرمترين، در تنگ ترين، آغوش ِ دنيا، براي هميشه ي عمر، زنداني كنم.