یهو یه جایی یه آدمایی رو می بینی که اصلا انتظارشو نداری. امروز برا منم اینطوری شد که یکی از دوستان دورم که خیلیم باهاش صنمی ندارم و خونه ش نزدیک اینجاس رو دیدم. خیلی هم که نه. ولی تو شیخ بهاییه. نمی دونم اونم آوازه افطارو شنیده و اینجاس یا منظور دیگه ای داشته از اومدن. بهرحال که باهاش رودروایسی دارم و الان داریم حرفای رسمی میزنیم باهم. البته حالا که دارم اینارو می نویسم پیشم نیست و راحتم از دستش فعلا...از تو بلندگوهای پر تعداد پارک داره از اون کلمه هاییکه خیلی هم معنا و مفهومی نداره پخش میشه...البارق و الغارق و الخالق و الجالق و....به گمونم داریم نزدیک میشه به اذان...جیب و دکان که اقتضا کنه؛ کلمات هم قافیه هم اختراع میشن. معنا و مفهموم‌ خیلی مهم نیست...