هوا بدجور خنک شده؛ من از معدود آدماییم که هم کوه رو عاشقانه دوست دارن. هم از سرما فرارین. خب خوشحالی نداره که برم و مچاله شم تو خودم وقتی هوا سرده. دوست دارم لبخند گرم خورشید بریزه رو تن و بدنم و برم و لم بدم زیرش بی خیال و آسوده. نه اینکه از سرما نتونم تکون بخورم. این روزا خیلی میخام برم کنار گل و درخت و علف بشینم‌ و خوش باشم. ولی فعلا که گفتم بخاطر هوای زمستونی که تازه تو بهار یادش افتاده از راه برسه؛ نمیرم. شاید جمعه بتونم...