من با روياي يافتن تو، در جايي خيلي دور از آنجا كه روزگاري خانه ات بود، قدم در جسجوي بي بازگشتي گذاشته ام! سوار بر ماشين پرنده اي از زمين، اين كره چرخان و سرگردان، دور مي شوم! از فضا، از آسمان، از هرچه كه تو نامش ميگذاري، از جايي بيرون از اين ماءمن خاكي كه بودن در او، به عادتهاي تكراري هر روزه ام تبديل شده بود، دور مي شوم، حالا در سياهي مطلق، چون بال درخشان پروانه اي در دوردست پر از رنگهاي آبي روشن، با زيبايي تمام خود نمايي مي كند! مثل خيلي چيزهاي ديگر ِ اين جهاني، از دور بسيار دلخواه و فريبنده مي نمايد! با سرعتي كه چندان با باورهاي گذشته ام همخواني ندارد، از او دور و دورتر مي شوم! نمي دوانم در كدام جهت در حال پيش رفتنم! ديگر از آن ابعاد آشناي هميشگي خبري نيست! تا چشم كار مي كند سياهي مي بينم و سو سوي چراغهايي كه گويي نور شمعي درحال مرگند! خاك آفتاب سوخته اي از دور به چشم مي خورد! در حال نزديك تر شدن به او هستم! حتما" همان است كه بايد باشد! مريخ! گرد و غبار افسردگي و تنهايي تمام ِ دور و اطرافش را پر كرده است! لحظه اي به فكر برگشت مي افتم! ناخودآگاه با تمام توانم به سمت انتهاي ماشيني كه در حال پرواز است، فرار مي كنم! اما براي هر يك سانتي متري كه از او دورتر مي شوم، صدها كيلومتر درون جو غبار گرفته اش فرو رفته! بيشتر از پيش غرق مي شوم! گريزي از اين خودكشي نيست! خيلي زودتر از آنچيزي كه انتظارش را داشتم از دنياي آبي زميني دور شده، وارد برهوتي گردوغبار گرفته و دلگير شده ام! اينجا ديگر،  از دور هم حتي، دلخواه و دلفريب نيست! از تكان و تقلايي كه به پاهايم وارد مي شود درمي يابم كه ديگر در فضاي خالي راه نمي روم و روي جايي سفتي فرود آمده ام!