من انگار خواب بودم و از حال دنیا بی خبر؛ هوا حسابی گرم شده؛ آدما دوباره از لونه هاشون عین مورچه ها ریختن بیرون. میدون کلانتری رو پر کردن. دیگه از نشستن رو چمنا خیس نمیشم و سردم نمیشه. زنها تو گروههای دوتایی نشستن و مشغول حرف زدنن. یه دختره؛ گوشه میدون روی چمنا با سگش نشسته. از اون مشکی کوچیکا. که یه عالمه هم بند چرمی از سر و سینه و کمرش آویزونه. گاهی بغلش میکنه و گاهی هم رهاش میکنه رو زمین بخوابه واسه خودش...آب توی حوضم مثل ما آروم و بی حرکت نشسته سرجاش. از شلوغ کاری فواره ها فعلا خبری نیست...سگه با قیافه خیلی متفکرانه داره بهم نگاه میکنه؛ جوری که پیداس حوصله ش سر رفته. آخه دختره داره با موبایلش حرف میزنه و اصلا توجهی به اون نداره...