فرود آمدن در مريخ
انگار كه در جايي پر از مردمان وحشي، فرود آمده باشم! از دريچه هاي كوچك چيزي جز نگاههاي خاك آلوده، با چشمان از حدقه بيرون زده، نمي بينم! براي لحظه اي تصور اينكه توسط بوميان، محاصره شده باشم، تمام تنم مي لرزد! پاهايم سست شده توان خارج شدن از مامن فلزي ام را ندارم! در قفس خود ساخته ام گيرافتاده ام و به زودي خواهم مرد! تصور چنين پاياني براي جستجوي نشانه اي از تو، در ناكجاآباد را نداشتم! ترجيح مي دهم درون همين پناهگاه كوچكم، جانم را تسليم مامور مرگ كنم! تا اينكه در را گشوده اسير دست ِ سرخ پوستان ِ نيزه به دست شوم! از ياس و نااميدي چشمانم را محكم درميان هر دو دست گرفته، روي زمين افتاده ام! صداي همهمه و فريادهاي خشم آلوده، اطراف ِ ماشين فضايي ام، گوشم را پر كرده است! حتما صحنه بعدي كه در انتظارم هست، ديگ آب جوش، يا كباب شدن بر روي سيخهاي چوبي روي آتش است! در حالي كه صدها اسكلت ِ سياه و زمخت در حال رقص در اطرافم در چرخشند! از آمدنم پشيمانم! من زمين آبي، همان سياره متمدن خودم را مي خواهم. اشتباه بزرگي مرتكب شدم كه براي يافتنت، به اينجا پا گذاشتم! تو كجا اين برهوت بي حاصل كجا!
با كمتر شدن همهمه وحشي ها، دستان حلقه به دور سرم را آهسته، آهسته، از هم گشوده، دزدانه نگاهي به بيرون مي اندازم! از صحنه اي كه پيش چشمانم است در حيرتم! كدام سرخپوست! كدام وحشي! حتما" ترس و تنهايي بودن در سياره سرخ، مرا در خود غرق كرده و ذهن و روحم را به تصرف خود درآورده است! بيرون پر است از سكوت و تابش نرم و مداوم آفتابي كه سنگها را چون آينه اي، چكش زده و صيقل داده است! كم كم گرماي بيرون را از ديواره هاي اتاقم احساس مي كنم. پاهايم توان برخاستن پيدا كرده از جايم بلند مي شوم! دريچه را گشوده چون نوزادي كه عادت به راه رفتن برايش غريبه است، با احتياط و پس از تكرارهاي بسيار، پايم را بيرون ميگذارم.