پياده روي در دنياي جديد
از داخل دخمه فلزي ام، از آن دنياي تنگ و تاريك، بيرون خزيده ام، مثل نوزاده اي تازه بيرون آمده از زهدان مادر! هاج و واج مانده ام! از مواجهه با اينهمه شگفتي، اشك در چشمانم حلقه زده است! من كمترين شباهتي به آدمهاي ديگري كه سوار بر سفينه، به اين سيارات مي آيند، ندارم! آنها آموزش ديده اند مثل ماشين رفتار كنند، خالي از احساس! اما من اكنون گويي از اوج تاريكي به قلب چشمه ي جوشان ِ نور پريده باشم! تاب و توان مديريت خودم را هم ندارم! چونان غريقي فرو غلتيده از كشتي آرامشم، در درون اقيانوس پرتلاطم! از زندگي پيشينم چيزي در خاطرم نيست! تمام اندامهايم را دوباره از نو پيدا كرده ام! فقط اسمهايشان در دهنم سوسو مي زند و بس! دقيقا نمي دانم به چه كارم مي آيند! دست و پا و ...ديگران!
اينجا ديگر انتظار قبل را نه از خودم نه از اعضاي بدنم دارم! پياده روي كاملا از خاطرم رفته است! آن گام برداشتنهاي محكم و منظم از ميان رفته و جايش را به جهش هايي رو به جلو و همزمان افتادن به پهلو گرفته است! فقط مغزم نيست كه دچار سبكي شده است! احساس پسر بچه ي هشت، نه ساله را دارم كه تازه دارد راه رفتن مي آموزد! نمي دانم در طول مسير و از غصه وزنم تا اين اندزه ريزش كرده يا تغيير ناشي از خروج از دخمه ي فلزي و پا گذاشتن در اين خاك ِ سرخ فام اين خاصيت را دارد!