آغوش!
دادم سینی زیرشو باز کرد؛ بهش تاکید کردم که فردا صبح شروع کنه و تا بعدظهرم تحویلم بده. اگه درست پیش بره و به قولش عمل کنه؛ عصری برمیگردم تهران؛ شنبه رو میخام از دست روزمرگی بگیرم و مال خودم کنم. باید برم کوه. از اول هفته همه روزاشو سرکار بودم. هر هفته یه روز رو باید زندگی کنم. زندگی هم برا من جز در آغوش طبیعت بودن معنای دیگری نداره...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 20:53 توسط آقای ar.ja
|