آفتاب!
دوباره چایی گذاشتم تو کتری سیاه و ذغالی ام؛ خوردم و دراز کشیدم زیر نور آفتاب که گاهی پشت ابرها پنهان می شود و دوباره سر بر می آورد. راه خانه را می دانم؛ قدر اینجا را هم؛ کمی دیگر همینجا که هستم می مانم؛ همسایه با سنگ و صخره و ابر و آفتاب...
+ نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 15:55 توسط آقای ar.ja
|