هیچ!
امروز صبح دوست نداشتم بیدار بشم؛ گاهی وقتا از خواب سیر نمیشی. مثل اون موقع ها که تو کوهی و ازش دل نمیکنی. زندگی تجربه تازه ای برام باقی نذاشته. انگار همشونو هر روز انجام دادم و تکراری شده برام. حس خوشایندی از زنده بودن ندارم الان. یخورده کارای نیمه تمام دارم که باید انجامش بدم وگرنه از هر لحاظ آماده رفتنم. من نه حس ترس و واهمه دارم. نه حس گناه و ندامت. مثل اونی که تو آسمان که داشت می آمد ازش پرسیدند چه حسی داری و پاسخ داد "هیچ". من هم حسم به رفتن همین است گویا؛ "هیچ"
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 7:41 توسط آقای ar.ja
|