ستایش!
در پناه صخره و سنگ اگر خانه ام بود؛ در کنار گل و سبزه و علف؛ و جویباری که همیشه جاری است در آستان خانه ام؛ و تو تنها ساکن آنجا بودی با من؛ که تنها ترین عاشق این جهانم؛ و من هر روز و هر ساعت از ستایش چشمانت سیر نمیشدم. از پرستش نگاه تو که عشق را؛ زندگی را و هرچه خوبی را؛ با خود به همراه دارد...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 8:9 توسط آقای ar.ja
|