شب قدر!
از برکات شب قدر برای من یکی این بود که صبح شنبه ساعت شش و نیم تجریش بودم و برخلاف همیشه هیچ نونوایی پخت نمیکرد؛ هیچ سوپری هم باز نبود. دربند از اینهم بدتر بود. خلاصه مردد میان ماندن و رفتن بودم که رفتن را برگزیدم و پا در راه کوه نهادم. درست آن ساعت که در پای آن تک درخت گردوی دلخواه نشسته بودم و مشغول افروختن آتش؛ چند نفری که از صخره نوردی به پایین برمیگشتند؛ گذرشان از کنار من افتاد و تکه نانی از ایشان ستاندم و تن و جانم را؛ بدینگونه به پذیرایی پنیر و نیمرو و چایی نشاندم...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 9:11 توسط آقای ar.ja
|