دستگاه همرام را كه سفارش او را نمايش مي دهد براي اطمينان خاطرش به او نشان مي دهم و نگاهي آني به صورتش مي اندازم، خيلي معمولي تر از آن است كه از آپارتمان نشين هاي اين محله انتظار مي رود! ادختركي با موهاي فرفري كنارش ايستاده و در دنياي كودكانه اش غرق است و براي خودش سخنراني مي كند، من چيزي در جوابش مي گويم و او مي خندد! شايد من هم هوس بريدن از دنياي بزرگسالي ام را كرده ام! زن پاكتي را كه از نرمي و از سبكي اش مشخص است بايد لباسي چيزي باشد به دستم مي دهد! آنرا در داخل كيسه اي پلاستيكي گذاشته از من درخواست مي كند بعد از تحويل، از گيرنده، چيزي برايش بياورم! من كه تاكنون گمان مي كردم فقط يك مسير يكطرفه تحويل در مقصد را در برابرم دارم، با برگشت ِ اين راه سخت تا مبدا مواجه مي شوم! با ناباوري موضوع را با او در ميان مي گذارم، اما او به من مي فهماند كه 95 هزار تومان پول زميني براي رفت و برگشت به حساب او گذاشته شده است، نه فقط براي رفتن به مقصد! خيلي زود قانع مي شوم و از او عذر خواهي ميكنم. بجاي اش از نرم افزار روي ِ دستگاه ِ همرام كه برگشت به مبدا را همان ابتداي كار، برايم نمايش نداده دلخورم! اكنون اين بسته ي كادو پيچي شده را، تحويل گرفته از او فاصله مي گيرم. دوباره در كوچه هاي كور گير مي افتم و هر كدام را تا انتها مي روم و برميگردم! بدون نشانه اي از بن بست بودن بر روي آنها! در شگفتم! شايد اينجا رسم اينگونه است كه روي معابرشان باز و بسته بودنشان را نمي نويسند!