از وفور سادگی در اين مردم، در شگفتم! با این حجم و شکل و شمایل بسته ای که من حامل ِ آنم، گمان نمیکنم چیز دندان گیری! منتطر استاد جوانمرد باشد! با خود می اندیشم: بسیار ساده تر میشد این قدردانی را بجا آورد. نه نیازی به بسته رسان بود و نه چشم انتظاری رسیدن و نرسیدنش! اما فرستنده و گیرنده ای که من با آنها سروکار دارم، هنوز دل در خیالات نوستالژیک ِ دیروز دارند! به گمانم آنها همین جملات و نوشته های قدیمی را هم جزوی از هدیه می دانند و نمیتوانند عادت دیرین را تغییر دهند!

مثل همین قطاری که من در آن نشسته ام، سرم مدام، از این افکار و اوهام، پر و خالی میشود! به مقصد نزدیک شده ام. چون جانوری از لانه ی زیر زمینی ام به روی خاک،  پا میگذارم! نقاشی سپید آبیِ بالای سرم لبریز از شوقم می کند! از این شغل سطح پایینم، که  مجبورم کرده در کوچه و خیابان شهر، بی آنکه دیواری احاطه ام کرده باشد، بچرخم، ممنونم! 

دید ِ میزبانانم، و دیگرانی که در این ورود و خروجهای هر روزه به شرکتها و خانه ها، با آنها مواجه میشوم، برایم جالب است! برخی بی آنکه طرف مقابلشان را بشناسند؛ فقط به این دلیل که او یک پیک ِ ساده بیشتر نیست، اگر نه با بی احترامی، می توان گفت با بی توجهی و کوچک انگاری برخورد میکنند! برخی اما تو را کاملا احترامت میکنند. ارتباطی به پایین و بالای شهر هم ندارد! به لطف ِ آتشفشان ِ چهل سال پیش، که همه چیز و همه کس را همچون گردونه ای غول آسا چرخاند و جابجا کرد، همه جور آدمی در همه جای شهر یافت میشود!