رومنس فور دنس!
كمي كه از ايستگاه نبرد دورتر مي شوم! ديگر به مقصدم رسيده ام! ميزباني كه منتطر است، در را به رويم گشوده، از اينكه بسته ي همراهم را برايش تا دم درب ِ آپارتمانش بالا، مي برم، از من تشكر مي كند! فرستنده اگر پوشيده و ساده مي نمود! گيرنده از او هم محجوب تر، است! اقتضاي اين بخش از شهر هم، البته چيزي جز اين نيست! زني ميانسال با چادري كه به زحمت انگشتان دستش را، از آن، بيرون داده است، كيسه پلاستيكي را به آرامي، از من مي گيرد! ناخواسته، دستش با انگشتانم، تماس پيدا مي كند! با اين تصور كه شايد بسته را رها كند و دستش را، پس بكشد! همچنان گرفته و رهايش نمي كنم! بيشتر از انتظارم، از من قدرداني مي كند و در آخر كيف ِ طلقي شفافي را، در ابعاد كاغذ A5 تحويلم مي دهد تا براي فرستنده، برگردانمش!
نه اينكه من بخواهم از محتويات درون ِ كيف، اطلاع يابم، كه خود هر آنچه درونش دارد را، آشكار مي كند! در حال ِ حمل ِ يك عدد ديسك ِ فشرده، يا همان DVD كه حاوي چندين فايل با نامي عامه پسند است، مي باشم! اين عبارت رويش چاپ شده : "romance for dance" اثري از همان استاد جوانمردي كه كادوي سفيد رنگ را، برايش از دزاشيب تا به اينجا، آورده ام.
با وجود اينكه تقريبا تمام رمانهاي روز را خوانده ام، از اين يكي كاملا بي اطلاع مانده ام! شك دارم رماني به اين نام وجود داشته باشد! شايد ترانه اي چيزي باشد! به هر حال، از عميق تر شدن در اين خصوص، صرف نظر مي كنم! چه آنكه، تصميم گرفته ام از رمانهاي وطني، به خاطر تكرار هاي بيحاصل ِ كلمات، و موضوعات ِ بي ارزشي كه به آن مي پردازند، چشم پوشي كنم.!
در اين انديشه ام كه، شاگردي براي قدرداني از استادش، كادويي در حد صد هزار تومان خريداري كرده و در همان حدود هم هزينه ارسالش خرج برداشته است! از درك اينگونه كارهايي كه به نظر من بيهوده مي آيد، جدا" عاجزم! نه اينكه من كادو براي كسي نداده باشم! نه، بيشتر از اين بابت كه خود ِ اين مرسوله ها، از مبالغ ارسالش، كم ارزش تر است!
راه رفته را دوباره بازميگردم! اكنون در جاي اولم هستم! همان كوچه كه نامش برف بود و ساختمان سفيد رنگي را، بر سرش داشت! زنگ را فشرده وارد مي شوم، دوباره همان طبقه، همان واحد، اما بجاي آن زن ساده ي محجوب! مردي با موهاي كم پشت، كه همچنان دخترك موفرفري همراهي اش مي كند! جلوي درب واحد ايستاده است! بسته طلقي را گرفته تشكر مي كند! به لطف ِ اينترنت البته، هزينه ها، از پيش پرداخت شده و بي آنكه حرفي از آن بزنيم، خدانگهدار گفته، از اين حانه براي دومين بار در يك روز، خارج مي شوم!