ماموريت دو ساعته ي امروزم به اتمام رسيده و روز را با آفتاب ِ درخشان و ابرهاي ِ تن سپيدش، در پهنه ي آبي ِ آسمان، به پايان برده ام! به سمت ميدان ِ تجريش، پرخاطره ترين جايي كه در تهران ميشناسم، راه مي افتم! اينجار را از زماني كه بيشتر ِ ساختمانهاي اطراف بازارش، سقف شيرواني بر بالاي ِ سرشان بود، مي شناسم! از سي سال پيش! زماني كه در بستني فروشي بعد از بازارچه، كاسه هاي رزرد و قرمز رنگ ِ فرني و بستني را روي ميز مشتريها مي گذاشتم و با روزي دوازده ساعت كار ِ مداوم، تن خسته ولي خوشحال، به شب، مي رساندم! نمي شود گفت زود گذشت و چه زيبا بود آن روزها! اين كليشه ها را دوست ندارم! فقط مي دانم كه آن روزها توقع اكنون را، از خود و از زندگي ام نداشتم. گذر روزگار آدم را تغيير نمي دهد! فقط آمال و آرزوها را كهنه كرده، از دور خارجشان مي كند! 

از مقابل فروشگاهي بزرگ مي گذرم! تهران پر است از تضادهايي هر روزه و چيده شده دركنار هم! از آن صحنه ي كنار ورودي مترو تا اينجا دويست متر بيشتر، فاصله نيست! پورشه اي كه با طلا روكش شده است! كنار خيابان پارك شده! گاهي در جايي مي بيني و مي خواني ولي باورش نميكني! اما با چشمانم چه مي توانم كرد! كه مي بيند و باور مي كند! اما از منظق من هم، به دور است كه چون اكثر عابران، با حسرت نگاهش كنم و بد و بيراه نثار صاحبش! در دنياي من، هر كس، در هر موقعيتي كه هست، خواسته و ساخته اي خود اوست! نه ميشود ديگران را مقصر دانست و نه اينكه انتظار اين را داشت، كمي از آن طلاها را به آنكه دستش سوخته و نمايشگاهي براي دلسوزي ديگرانش كرده است، ببخشد!

آدمهاي دنياي من، اسير دست ِ ذهن خويشند و بس! نه كسي ديوار دورشان كشيده و در رنج و سختي اسيرشان كرده است، نه اينكه آنها را از انجام كاري باز مي دارد! تنها خود آنها هستند كه سازنده ي اين ديوار و حصارهايند! 

به ميدان قديمي تجريش مي رسم، هر چند كه ديگر نشانه اي از روزهاي پيشين، بر پيرامون خود ندارد و تمام اطرافش را، ساختمان هاي امروزي بد تركيب، پر كرده است! اما براي من دريجه ي كوچكي به سمت البرز، با آن لباس سپيدي كه بر تن كرده است! كافي است تا به آني از شهر و هرآنچه در اوست، به كنار جوي آب و آبشاري، سفر كنم! و تن و جانم در آغوش دلخواهش رها سازم! گاهي به سرم مي زند به مردمي كه سرشان را پايين انداخته، بي تفاوت به همه چيز! مثل مورچه ها، در حال عبور از كنار هم هستند! يادآوري كنم كه سر بر آسمان بگيرند و شكوه و زيبايي اين كوهها را نظاره كنند! اما از اين كارم پشيمان مي شوم و به جاي آنها خودم را دمي در آن صحنه زيبا، تصور مي كنم و خستگي تنم را با طروات طبيعت پيوند مي زنم.