گذرم به میدان تجریش که بیافتد؛ از کشیده شدن به دامان ِ سپید پوش البرز نمی توانم اجتناب کنم! اکنون که اسفند ماه به نیمه رسیده است، پاهای حسرت سوخته ام! برای دیدار جویباران جاری و شنیدن صدای ِ شر شر آبشارانش! دیوانه وار و بی قرار؛ به سمتش می شتابند! در زمستان هم تحفه های بهاری در دلش دارد این کوهستان! راهم را به سوی او می گشایم و از گلابدره، این رویشگاه ِ زیبای ِ گل و آب، به سمت قله ای که هم دور است و هم نزدیک، آهسته آهسته؛ گام برمیدارم! من کوه را ناممکنی نمیبینم که در جایی دور از دسترس؛ جا خوش کرده است! من به همین گامهای کوچک و پی در پی ام دلبسته ام که در هر بار اندکی مرا به او نزدیکتر می کند! 

پروانه، برای دیدن ِ گل، اگر شتاب میکند، اگر که با شمع در آمیخته، تن خویش آب می کند! در راه مانده ی کویر، جان ِ عطش سوخته را،  برای سراب، کباب، می کند! من در راه رسیدن به او؛ آن کنم که شب زنده دار ِ بیخواب،  برای خواب میکند!  از سلامهای بیشمار به گلها و سبزه ها، که از دل ِ خاک سر برآورده بگذرم! به جویبار ِ کوچکی که سراشیبی دره را، به سوی رود باز میکند، سلام میکنم.!

سلام به سبزه ها، به تاک ِ قد کشیده ای که برای من، ناز میکند! به صخره ها به سنگ! هر آنچه دیدنی، ندیدنی است! به این شگفتی پر از رمز وراز می کنم!