به بازی کردن و خنده های آن دو در میان آب می نگرم. ناخودآگاه دستم در آن میانه فرو میبرم تا که بدانم آیا سرد است یا من بیهوده می پندارم که چنین باید باشد در این ساعت از شب آب قناتی که روزگاری گندم زاران این حوالی را سیراب میکرده و امروز در آغوش حوض میدان کلانتری آرام‌ می گیرد. بیهوده و زاییده ذهن من نبود آن سوز و سرمای آب. ولی خوشحالم که افکار یخ زده ام تاثیری در شکفتن گل لبخند بر روی لبان آن کودکان ندارد که در دنیای کوچکشان هنوز تابستان است و میانه روز...