درخت، از کجا می داند که بهار از راه رسیده است! نمی دانم ترتیب ورود  این دو چگونه است؟ اول بهار می آید تا شکوفه ها را تشویق و ترغیبشان کند که بیدار شوند و بشکفند! یا وقتی شاخه ها و درختان شکوفا و خندان شدند، بهار می فهمد که دیگر زمان آمدن است! هر چه که هست! من تاب و توان از کف میدهم وقتی بهار می آید! من زاده ی بهار باید باشم! هر چند که روی برگه ی تولدم نوشته است: چهار روز از تابستان گذشته!  

برگهای کوچک، چون نوزادی؛  تن ِ زمستانی ِ درخت را گشوده؛ سر بیرون می آورند! از آمیزش کدام جفت ِ فرشته خو! چنین موجودی؛ پا به دنیای افسرده ی ما میگذارد و از خوشی سرمستمان می کند! آفتاب و خاک است شاید! نوارش و نیایشهای مدامشان؛ در حالی که برف و باران؛ در پی آنند که همه هستی را به بند کشیده! در حصار غصه و غم اسیر کنند! در معاشقه ای طولانی، از درون؛  زمین را بارور ِ شکوفه ها و غنچه های بیشمار می کنند!