باران!
امروز نیمه ی آخرین ماهِ سال، از قرنی است که با سیزده آغاز میشود! قطره های کوچک ِ باران؛ آرام و آهسته، روی خاک فرود می آیند! چونان قاصدکی رقصان در دست ِ نسیم! که چتر خویش گشوده و بر زمین می نشیند! علف و درخت و سبزه، چشم انتطارش بودند! البرز کوه در دوردستها، سر بر میان ابرها نهاده و آرام خوابیده است! تن ِ عریانش اما زیر نور ِ آفتاب؛ می درخشد! کمی آنسوتر؛ هجوم ِ سنگین ِ مه؛ راه بر نگاه من می بندد! از میان ِ ابرها، دروازه ای سپید؛ به سمت ِ بالا گشوده شده! شاید راه ِ عبور خدا باشد! که آب و جارویش کرده اند! تازگی و طراوت در تن ِ درختان، موج می زند! اکنون دیگر؛ آن راه سپید؛ بسته شده و جایش را لشگریان ِ پرشمار ِ مه؛ پر کرده اند!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 11:52 توسط آقای ar.ja
|