آبی!
با سگی که جلو باغ لونه داشت و سیزده بدر؛ دوتا از توله هاش؛ بنظرم از تشنگی و مکیدن پستون خالی مادرشون مردن و فقط یدونشون زنده موند بود. تو این دو روز حسابی بازی کردم. هم با توله هم مادرش و خاهری که یکی دو سالی از سنش میگذشت. به محض دیدنم می آمدن و خودشونو به پر و پام می مالیدن. یکی دوباری بهشون خوراکی رسوندم. امیدوارم زنده بمونن و زندگی کنن. تولهه یکی از چشماش آبی بود و اون یکی قهوه ای؛ چشمای مادرش هر دو آبی؛ حتما یکی از چشماش به پدرش رفته...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 0:31 توسط آقای ar.ja
|