رویای بودن با تو!
ساعتها در سکوت، در دنیایی بین ِ خواب و بیداری! بی آنکه حتی پلکی بزنم، آرام و بی حرکت، روی مبل افتاده بودم! از زندگی به این شیوه ای که تاکنون، به سر آورده ام، خسته ام! کافی بود عقربه ی زمان؛ کمی، فقط کمی با جایی که اکنون هست، تفاوت داشته باشد! آرزو میکنم : کاش! خدا آن سوزن ِ اقبال مرا، در انبار کاه ِ سرگردان ِ زمان، گم نمیکرد! تا من تمام عمرم را برای پیدا کردنش؛ به آتش بکشم!
سر از کار ِ روزگار در نمی آورم! کلافهای گمشده ای را می ماند که باز نکرده، دوباره گره میخورد! آفرینش با همه ی زیبایی شگفت آورش! چگونه می تواند، تا این اندازه ناامید کننده و خرد کننده باشد! شمع ِ کوچکی را در خانه ی تاریکم روشن کرده ام، تا شاید تو؛ از ستاره ای که در آن خانه داری! نور ِ کم فروغ ِ این فانوس دریایی را ببینی و کشتی مهربانی ات را در ساحل ِ تنهایی اش به سمت ِ ساحل بیاوری!