دوباره دیشب بی خوابی اومده بود سراغم؛ تا ساعت چهار بیدار بودم؛ بعدشم که تا زمان زنگ موبایلم خوابیدم؛ تمام سرم پر بود از گراز و سگهایی که در تعقیبشون بودن. به جور سگای شکاری و لاغری که اندام کشیده ای دارن و بهشون تازی میگن. احتمالا به خاطر تبحر در تاخت و تاز اعراب در صدر تاریخ این اسم و رو این گونه از سگها گذاشتن؛ بگذریم. من نقش تماشاچی رو داشتم تو شکار دیشبم؛ چند نفر بودند که با لهجه شمالی دنبال گراز میکردن و اونام تا از مخفیگاهشون‌ می اومدن بیرون کورمال کورمال حمله میکردن و همزمان در می رفتن. یکیشون یه صدای بلند از شکمش بیرون داد و اون آدما خوشحال شدن از شنیدنش؛ انگار که یجور علامت کم‌ آوردن و به دام افتادن بوده باشه برای گراز نگون بخت. همزمان با خروج اون صدا یکی از دندوناشم شکست و خودشم داخل یه بوته ِ خار افتاد توی محاصره دشمنانش. خوابم یجورایی تکه تکه بود. یعنی این صحنه از شکار همینجا تموم میشد و یکی دیگه شروع میشد بدون اینکه بدونم نتیجه چی شده! در سکانس تازه؛ دوباره گرازی از یه سوراخی بیرون جهید و سگها و آدمها هیاهو کنان به دنبالش. بعد از مدتی که ار تعقیبش گذشت؛ سگها دونه دونه از داخل بوته زار عین گلوله توپ شلیک میشدن بیرون. فقط یه نکته عجیب دقیقا اینجای خوابم بود و اونم اینکه؛ رنگشون سبز سبز بود. انگار قبل از اینکه پرتابشون کنن؛ کرده بودن داخل تشت رنگ سبز و حسابی غلتشون داده بودن. اینطوری بود که تا صبح که با اکراه از خواب بیدار بشم فقط با سگ و گراز داشتم سروکله میزدم...