اشرف که نه؛ احمق ترین آفریده های خداییم؛ بی جهت دلمان می گیرد؛ افسرده و بدبخت میشویم. غصه مدام از تن و روحمان بالا می رود و هیچ کاری ام از دستمان بر نمی آید؛ بی پول و با پول هم ندارد؛ آنکه وضعش بهتر است؛ نهایتش می رود یه رستورانی و یه پرس غذای ظاهرا خوشمزه را میلمباند و برای مدت خیلی کمی حالش خوب میشود و دوباره همان درد و همان مرض پیدایش می شود! کجا درخت و علف و سبزه و گاو و گرگ و گوسفند اینگونه اند که ما هستیم! از هیچ چیز سیرمونی نداریم؛ یه مشت دل و هزاران هزار کرور آرزو توش...!