بدون قصه چشم تو من تنهام؛ آری تنهام؛ ولی بی دریغ می تابد آفتاب از روزن روشن درونم. صبر می کنم بر تنهایی بی تو؛ صبری که بی انتهاست؛ هر چند که بی ابتدا هم بود؛ ازل آغاز ِ بی انجام؛ این سرنوشت صبر مدام بود مرا؛ و تو خوش باش در دنیای کوچک و زندان محقر خویش که دست خواهشم را رد کردی و شکستی...