من دیروز از ابتدا تا انتها را در کوه به خوشی و سرمستی گذراندم؛ آسمان با ابرهای سپید و حجیم پر شده بود؛ گاهی باد تا پشت کوههای بلند به عقب می راندشون؛ گاهی هم دوباره تا چشمشو دور می دیدند از یه سمت دیگه پیداشون میشد؛ آن عروسان سپید پوش! درختان همه با برگهای سبز سبز؛ در آغوش علفهای تازه روییده و جوان آرام و آسوده در حال عشقبازی بودند با همسایه و دوست و آشنا؛ سنگ و صخره ها هم شاداب و تازه بودند از سرک کشیدن های گاه به گاه باران؛ روی تنشان و من مسحور آب جاری و جویبار و آن رود سپید غرنده و خوشگذار؛ که ساقه بنفش پونه ها را در طراوتی بی حساب نوازش میکرد و گلهای زرد و نارنجی ریواس زیر نور ملایم آفتاب چتری زیبا روی مورچگان گسترانده بود در سینه کش آن کوهستان؛ همه خوشحال و در جنب و جوش؛ آن پایین خار و خاشاک کهنه زمستان مانده را دست به دست به بیرون از خانه شان منتقل می کردند و زندگی را به جای او می نشاندند. از این آب روان و خوشحال؛ اندکی در کتری ذغالی ریختن و روی آتش قل قل ش را دیدن؛ سپس جرعه ای نوشیدن و در آسمان و ابر و آفتاب نگریستن؛ گذشت ِ روز و روزگار بدینسان؛ هیچ از بهشتی که به نسیه به ما داده اند آن هم نه چیزی جز یک وعده توخالی؛ کم ندارد در نظر من و من دیروز را و هر روز که در آن مکان دلخواه و رویایی ام؛ تمام روز را در بهشتی جاودانه زیسته ام گویا و هیچ هراسی از مرگ ندارم که برای من هر دو یکی است؛ از زیر این سقف زیبای لاجوردی به سوی دیگر این کوه خواهم رفت روزی...