حتما برای آدمهای اداری مثل من پیش اومده که یهویی سوزن منگنه ته بکشه و نتونن دوتا برگه کاغذ رو بدوزن به تن هم؛ هر وقتم این اتفاق افتاده بلا استثنا گفتیم اه! چه جای بدی تموم شد این لعنتی! البته بجای این کلمه آخری میشه هر چیز دیگه ای گذاشت به فراخور حال و موقعیتی که توش هستیم! نمی دونم چرا انتظار ما آدمها از همه چی اینقد ابلهانه و فانتزیه! مثلا این سوزن منگنه ها هیچ وقت نباید تمو م بشن! یا به یه اقیانوس و دریایی از سوزن منگنه وصل باید باشن که بدون انقطاع ازشون همینطوری پشت سر هم بریزه بیاد داخل منگنه! یا مثلا وقتی میخاد تموم بشه باید به اذن پرودگارش به حرف بیاد و بما یادآوری کنه که آقا؛ خانوم من دارم ته میکشما شارژم کنن مجدد! برای شخص من که هر وقت این اتفاق افتاده در تمام‌ موارد جای بدی بوده که تمام شده! خب لابد باید وسط منگنه کردن اتفاق نیفته که اسمش جای بد نباشه...