به جای اینکه بخام لعنت بفرسم به ساعتها و دقایقی که دارن پشت دیوار و داخل ساختمانهای سیمانی میگذرن میرن می تونم برم توی یه روستا و دهاتی جایی با مرغ و خروس و اردک و اینطور چیزای باحال سپری کنم روزگار رو اما نمی کنم که نمیکنم. موانعی هم هست درسته ولی میشه رد شد ازشون؛ حتما اراده کافی پشت این خواسته م نیست که اینطوری مونده رو زمین و سالهاست داره جسدشو رو کشون کشون دنبال هر لحظه از عمرم میاره بالا...