خواب ديدم كه مرده ام! تمام اطرافم را ظلمات و تاريكي مطلق، پر كرده است! اما من داخل ِ يك تونل ِ روشن در حال رفتن به سمت جلو، هستم! نور آنقدر زياد بود كه فقط جلوي پايم را مي ديدم و از اينكه مستقيم نگاهم را به سمت مقابل بگيرم، پرهيز مي كردم! با فاصله اندكي از چشمان ِ من، از ارتفاعي هم سطح سرم، چراغ قوه اي، بسيار پرنور! مثل نور افكني كه تابلوهاي تبليغاتي بزرگ را، روشن مي كند، بر زمين مي تابيد! عرض و ارتفاع  معبر، درست به اندازه بدن من بود، نه بيشتر! طوري كه در فضاي اطرافم اگر دستانم را به طرفين مي گشودم گويي كه از آرنج به بعد را بريده باشند هيچ نمي ديدم! وقتي مي گويم هيچ! يعني هيچ ِ واقعي! جوري تاريك بود كه دستم، درست در يك نقطه معين، قبل از مفصل آرنجم، قطع ميشد! و من از ترسم ناگهان پس مي كشيدم! اصلا شبيه تجربه هاي زميني ام نبود، كه نور و سايه و تاريكي، در هم آميخته باشند و به تدريج از يكي به ديگري منتقل شوي! گويي ديواري فولادين و كاملا غير قابل نفوذ، آنها را، از هم جدايشان، مي كرد! سفرم در سكوت كامل مي گذشت! نه صدايي از راهنمايم، به گوش مي رسيد!  نه از كسي كه با چراغش، راه را بريم روشن مي كرد! اثري بود! انگار كه دستاني از پشت مرا گرفته باشند! بي آنكه بخواهم، به سمت جلو مي رفتم! گاهي مي خواستم مكثي كرده، به عقب نگاهي كنم، اما امكان نداشت! فقط مي توانستم به آن سمت كه روشن بود قدم بردارم! گامهايم را به نرمي برميداشتم! به گمانم فرشي از باد زير پايم گسترده بودند! اصلا احساس نمي كردم كه با زمين تماس دارند! شايد در هر گامي كه برميداشتم، دستي، مانع از تماس پايم با زمين مي شد! و آن را بدون تماس با خاك، كمي جلوتر روي بالشتكي از هوا، پايين مي گذاشت! با وجود آن فضاي خوفناك! حس خوشايندي از راه رفتن داشتم! به نظر مي آمد؛ مدت زمان ِ زيادي را، در داخل همان كريدور ِ تاريك، راه پيموده ام. به جايي رسيدم كه احساس كردم، ديگر آن تنگي و فشردگي ِ داخل ِ تونل را، ندارد و بازتر شده است! انگار كه وارد فضايي مثل حياط، شده باشم! از غلظت آن تاريكي كمي كاسته شده بود، مي توانستم دستم را، كنار تن، تا نوك ِ انگشتانم، ببينم! اما جلوتر از آن، هنوز مثل قبل تاريكي مطلق بود! به تكان دادن انگشتانم و انتظار براي برخورد به ديوار يا تن آدمهاي ديگر، پرداختم، اما خبري نبود! فقط فضاي خالي بود و بس! انگار كه داخل دستم فوت كنند! تماس با هوايي غليظ را، حس مي كردم! نه اينكه باد باشد و صدايي يا فشاري، پشت آن باشد! نه، فقط اين حس را داشتم كه اگر دستانم را، مي فشردم چيزي در داخل آنها گير مي افتاد و مي ماند! مثل آب، وقتي كه دستت را درونش فرو برده اي، اما بدون اينكه دستانت خيس شود! با اين فكر مشتم را گره مي گردم و در مقابل چشمانم مي گرفتم، اما چيزي درونش نبود!