براي لحظه اي، آن نور، ايستاد و كسي كه پاهاي مرا به ترتيب برداشته، جلوتر مي گذاشت هم، دست از كار كشيد! و من همانجا كه بودم، ماندم! تاريكي نزديكتر شد و نفوذش را بيشتر كرد! از شدت نور كاسته شده، كمي ملايم تر از پيش بر فضاي مقابل صورتم مي تابيد! در همان اندك فاصله اي از چشمانم كه مي توانستم ببينم! چیزی، شبيه دست آدمي درون ِ اين مستطيل نوري، داخل مي شد و دوباره از آن بيرون مي رفت! با وجود اينكه فضاي مقابل چشمانم روشن بود، نمي توانستم به درستی ببینم آن جسمي كه مدام در رفت و آمد است، دقيقا" چیست! فقط می ديدم که یک جسم ِ تاریک است! بدون اینکه از شکل ِ دقیقش، آگاهی پیدا کنم! گویی که تازه از خواب بیدار شده باشم، دید چشمانم، تار بود و قدرت تشخیص اش را، از دست داده بود! شايد چيزي را در درون ِ آن فضايي كه من در آن قرار داشتم، مي گذاشت يا چيزي را از آن، برميداشت! قانون هايي كه از قبل در ذهنم رسوب كرده و مانده بود، ديگر كار نمي كرد! هر تكه از اينجا، قانون مخصوص خودش را داشت! نوري كه در مقابل چشمان ِ من بود، نمي توانست راز آن شي ِ مبهم را، آشكار كند و مشتش را پيش چشمانم، بگشايد! 

نمي دانم كسي به من گفت، يا به عقل ِ خودم رسيد! كه سرم را به سمت ِ بالا، بگيرم! از آخرين باري كه سعي كرده بودم اطرافم را ببنم و نتوانسته بودم! مدت زمان زيادي، نگذشته بود! اين بار اما، چرخش به بالا، گويا آزاد شده بود! شايد هم حضور چيزي آن بالا! ناخودآگاهم را، مطلع كرده بود! درست در بالاي ِ سر من، شي نوراني كه از انحناي دايره اي شكل ِ آن، ميشد حدس زد طبل ِ بسيار بزرگي، باشد، تمام ِ آسمان را، پر كرده بود! من فقط قادر به ديدن بخشي از آن، بودم و باقي ابعاد ِ ناپيدايش، در دنياهاي ديگري گويا، خانه داشت! پاندول ِ بزرگي از جنس ِ نور! مثل گرزي آماده ِ فرود آمدن، به سمتش در حركت بود! از وحشت ِ اينكه با برخوردش، پرده ِ گوشم پاره شود! خواستم كه دستانم را روي گوشم بگذارم! اما بي حركت، سرجايشان ايستاده بودند و تكان نمي خوردند! انگار كه محكم به تنم، دوخته شده باشند! شايد هم، از دستورات ذهن ِ من، پيروي نمي كردند! علارغم انتظارم، با برخورد آن گرز سهمگين! با سطح ِ صاف ِ طبل، هيچ صدايي بلند نشد! اما در يك آن، مثل برخورد موج دريا! چيزي تمام بدنم، را دربر گرفت و تك تك سلولهايم را به لرزه انداخت! از ترس مو بر تنم راست شده بود! آنچه مي ديدم، با آنچه انتظار ديدنش را داشتم، زمين تا آسمان، تفاوت داشت! تنم، مثل رنده، سوراخ سوراخ، شده بود! و نور از يك سمت وارد شده در سمت ديگر، درست پس از بيرون آمدن، از روزنه هاي ريز تن ِ من، با تاريكي مطلق، در مي آميخت!