نمي دانم آن سوراخها تا سر و چشمم هم، ادامه داشت، يا نه! ولي هنوز قادر به ديدن بودم! ترسم ديگر ريخته بود! از اينكه بدنم را رنده اي ببينم، وحشت نداشتم! شايد اين چرخ گوشت ِ خدايان باشد و من منتظر كه تكه هاي ِ ريز ريز شده ِ تنم را،  روي زمين، ببينم! اما خبري نبود! آن گرز نوراني كه با اولين نواختش، سوراخ سوراخم كرده بود! اكنون از طبل دور شده، آماده كوفتن ِ دوباره بود! سر جايم ايستاده بودم و بي آنكه وحشت كنم، نگاهش مي كردم! ناگهان از دست ِ جادوگري كه بالايش برده بود، رها شده با سرعت سرسام آوري رو به پايين آمد! اين بار اما نه صدايي شنيده شد! نه موجي برخواست! همه  چيز در سكوتي كامل فرو رفته بود كه من برخورد سنگين ترين ضربه اي را مي توانم تصور كنم، بر فرق سرم،  حس كردم! با خود فكر كردم، اولي سوراخم كرد! دومي بر سرم كوفته شد! شايد تا براي بازيافت، راحت تر  پرس، شوم! زمين زير پايم سوراخ شده بود و من مثل گلوله اي درون ِ لوله اي تنگ و تاريك، با بيشترين سرعت ممكن، در حال پرواز بودم! 

در درون ِ حبابي كپسولي كه سوار بر آن، در فضاي مطلق ِ تاريك، در حال حركت بودم، درخشش چيزي چشمم را، به خود خواند! از ديدن ِ اين صحنه ديگر چشمانم از حدقه بيرون زده بود! كپسولهاي به هم پيوسته، مثل حلقه هاي سوسيس، آويزان شده پشت ِ سر هم، در حركت بودند! و انعكاس ِ نوري ضعيف، از ديواره آنها كه برق ميزد، اين را بمن مي فهماند! نوري در فضا ديده نمي شد و اينكه، اين انعكاس از كجا مي آمد و همه اين كپسولها مسافراني مانند من حمل ميكردند يا نه، خبر نداشتم! زمان زيادي نگذشته بود كه برخورد با جسمي سخت، مرا به خود آورد! درست مثل پوسته ي تخم مرغ، كپسولم شكسته از داخلش بيرون خزيدم! در دنيايي تازه فرود آمده بودم! 

روي پرده بزرگ ِ نصب شده بر ديوار، شبيه آنچه كه در دنياي پيش از مرگ، به عنوان نمايش دهنده فيلم، برايم آشنا بود، چيزي را تماشا مي كردم! بيشتر از اينكه سرگرم كننده باشد، ترسناك بود! گويا نمايش سفرنامه خودم بود از ابتداي كار تا اينجا، كه اكنون در آن بودم! اما دقيقا همان صحنه ها را نشان نمي دادند! مثل تفاوت ِ سلفي گرفتن از خودت با اينكه كسي از فاصله اي دورتر از تو عكس بگيرد! آن كريدور مخوف و تاريكي كه قبلا در آن بودم و اين كپسولهاي تخم مرغي، گويا مسيري بودند كه مثل لوله ِ فاضلاب، مرا از جايي به درون چاهي بزرگ آورده بودند! تمام آن دنياهاي عجيب و تاريك، شبيه حفره گلوي موجودي بزرگ بود كه مرا بلعيده باشد و من اكنون در معده اش حضور داشتم!