حیاط بزرگی که از فرط بی سلیقگی از شن ریزه پر کرده اند را باید چنان از حضور بیدهای مجنون و تاک های گردن فراز؛ از سبزینگی سرشار کنم که هر بیننده ای به محض ورود؛ از انرژی بی انتهایی که ذره ذره این فضا به او می بخشد از شادمانی لبریز گردد. دو اتاق کوچک کاش بجای گچ سفیدی که اکنون دارد؛ کاهگل بر چهره اش بود که از دیدن و نگریستن در او لبخند روی لب بیاورم. اندک اندک باید آنگونه که می خواهم این دنیای کوچک را بسازم. بوته های یاس را پای درختان بید بکارم تا که از گریبانشان آویخته؛ مشام ِ روزهای اردیبهشتی ام را عطرآگین کنند...