گریزان!
ذوق مرگ شدن هم جزئی جدا نشدنی از تمام شب و روزهایی بوده که من خانه ای خریده ام و یا قرار مهمی با کسی گذاشته ام؛ امشب هم یکی از همان شبهاست. ساعت از دو و نیم گذشت و هنوز بیدارم. آخر فردا اولین روز را در آن خانه خواهم بود و هم از این رو خواب از چشمانم گریزان است و گوش به نغمه آوازهای شبانه سپرده ام و این چند خط را اینجا می نویسم تا که بعدها یادم بماند اگر دچار روزمرگی و افسردگی در آن خانه رویایی شدم؛ شبی را از ذوق و شوق بودن در آنجا؛ خواب نداشته ام...این را هم یادم نرفته است که درست پنج سال پیش از این که همین آپارتمانی که اکنون در آنم را خریدم از فرط خوشحالی دو شب پیاپی را در کوه گذراندم و چون برخی پیغامبران ِ راستین که از غار و کوهستان فرود می آمدند و دنیایی را تحت سلطه خویش می گرفتند؛ من هم پس از دو روز خوشی و ناباوری فرود آمده بر خانه تازه ام وارد شدم...