دنيا خيلي بي ارزش تر از چيزيه كه تو ذهن ما هست! حتي زماني كه به همه آرزوهاتم مي رسي بازم جايي نيست كه بشيني و لبخند رضايت به لب بياري! زماني سخت كار ميكني؛ براي اينكه سرپناهي نداري تمام آرزوت ميشه فراهم كردن همان يك خواسته و تمام. اما به وقت رسيدن به همان يك آرزو؛ شايد چند روزي ذوق و خوشحالي رسيدن به هدف را در درون ات حس كني اما به مرور در نظرت رنگ مي بازد و مي رود پي كارش و جاي آن را چيز ديگري پر مي كند! نمي شود هم گفت كه اين كار آدمهاي حريص و طماع هست و من اينگونه نيستم...! اجتماعي كه درون آن زندگي مي كني به مِهر يا به حسد هر جوري شده تو را داخل كانالي هدايت مي كند كه ديگر مردمان از آن گذر كرده اند و تو هم چاره اي جز خزيدن درون آن نداري...ماشين ميخري و بعد از مدتي رنگ و مدلش دل تو و يا ديگراني كه نظاره مي كنند را مي زند و دوباره بايد هدف گذاري و تعقيب آن را شروع كني اين كار را هم به سر انجام برساني نوبت خانه و ويلا و باغ مي رسد و الي آخر...در پايان راه البته تو هستي و عمري كه نمي داني در جستجوي كدامين گم گشته ات به خاكستر بدل كرده اي...