چند ماهی میشه که آخر هفته و بقیه تعطیلی ها رو سعی میکنم برم سراغ اون خونه کلنگی که خریدم و دستی به سر و گوشش بکشم. مثلا آب به درختای توی حیاطش بدم یا اگه یه جاییش رسیدگی میخاد انجام بدم. ولی با این آخربن تجربه دو روزه زندگی در انتهای اون بن بست؛ دارم به این نتیجه می رسم که از خیرش بگذرم و بفروشمش و با همون شیوه قبلی تنهاییای آخر هفته رو تو کوه و بیابون بگذرونم...یه درک و دریافت دیگه هم داشتم اینه که خیلی از جستجوهای ما آدمها عبث و بیهوده است و اگه قرار باشه به چیزی و جایی نرسیم. حتی اگر زمین و زمان رو هم به هم بدوزیم چیزی جز حسرت نصیبمون نخواهد شد! میشه قصه من که از آپارتمان تهران به خانه ای ویلایی در اطراف شهر پناه برده و آنجا اسیر اصوات ِ نخراشیده آدمیان دوپا گشتم...