اعتراف به شكست در حالي كه گمان مي كني به هدف زده باشي؛ درد جانكاهي است! خوشبختي انگار كه ابري سايه گستر است در ظهر تابستان! تا مي خواهي دمي در خنكاي آن بيارامي؛ پرتوهاي سوزان آفتاب با ضربات پي در پي؛ به تو مي گويند كه آن سايه و آن جايگاه دلخواه چنان از تو دور است كه گويي هرگز نبوده است و اي دريغ از ذات آدمي كه جستجويي به سرانجام نيامده؛ تكاپوي تازه تري را آغاز مي كند تا كه شايد اينبار آن لحظه ِ گريز پاي رسيدن به مقصود كمي ديرتر بپايد و من دريافته ام كه اگر بتوانم از اين چنبره جسم و روحم را خلاصي دهم؛ كار بزرگي كرده ام...