هميشه اينطوري بوده چيزي كه تو واقعيت اتفاق افتاده با اون چيزي كه تو ذهن ما بوده زمين تا آسمان تفاوت داشته! مثلا ميري يه گوشه اي كه هيشكي دور و برت نباشه و تو سكوت و خلوت چند ديقه اي رو آرامش داشته باشي يهو مي بيني عين كلوني زنبور آدميزاد سرازير شد و اومد دقيقا كنار گوش تو اتراق كرد! اين ضرب المثل هم كارآيي نداره كه از هرچي بدت مياد سرت مياد... نه! به گمونم اينطوري نيست خيلي پيچيده تر و عجيب تر از اين چيزهاست! گاهي به اين نتيجه مي رسم كه چرخش كره زمين چيزي جز سرگرداني براي خود و ساكنانش نداشته! هيچ انساني از اين چرخ و فلكي كه پيوسته گشته و گشته و به هيچ جا هم نرسيده؛ زنده بيرون نيامده! از كوروش بگير كه جز يك نام گنگ و مبهم ازش نمي دانيم تا چنگيز و هيتلر و ديگران كه در جهان گيري و خون ريزي نامشان را پرآوازه و بلند كرده اند...وقتي اينان دچار سرنوشتي محتوم شده و اسير دست مرگ گشته اند ما و شما كه نهايت ِ ريسك مان اين است كه چند كلمه اي روي اين صفحه سفيد ديجيتالي بنگاريم تكليفمان از پيش روشن است...با اينكه اينها را مي دانم هيچ كاري از من ساخته نيست براي بهتر كردن اين روندي كه به نام زندگي در جريان است و مي رود كه در انتهاي مسير نام و جان و جسم مرا هم چون بيشمار ديگران ِ پيش از من؛ در چاله سياه مرگ دفن كند...