كاوش!
كتاب خوندن به ويژه از نوع داستان و رمانش رو خيلي وقته كه گذاشتم كنار! خب علتشم اينه كه تازه فهميدم افكار رسوب گرفته ِ يه آدم ديگه كه نشسته تو خلوت خودش آسمون و ريسمون بافته؛ به درد من و نه هيچ كس ديگه نميخوره يا حتي اشعار فلان شاعر شهره عالم كه زمانه اي دور براي دلخوشي امرا و ديگر ولينعمت هاي خود به فراخور حال گاهي از مدح مي و گاهي از يار و گاهي از خداي كردگار مي سروده هم؛ در نظرم بي ارزش مياد...درست لب مرزم! مرز بين آگاهي از يك راز بزرگ و آن راز اينكه: زندگي در كنه و ذاتش واقعا" چي مي تونه باشه؟ يك موهبت از طرف خداي ناديده يا يك انتقال ژني بعد از چند دقيقه تلاش و هماغوشي؟ هر چقدر جلوتر مي روم بيشتر از پيش به اين نتيجه مي رسم كه ذهن و مغز ما آدميان به گونه اي برنامه ريزي شده كه تمام هستي را براي ادامه بقاي خودش؛ به هر شيوه اي كه به نفعشه تفسير و توجيه كنه؛ و در اين مسير به ناچار اقدام به خلق خدا هم كرده است شايد براي اينكه كنترل ديگران ساده تر و راحت تر باشه؛ وگرنه با كدامين ابزار و نيروي قهري مي توانست در جايي هزاران فرسخ دورتر از مركز حكمراني؛ پير فرتوتي را چونان رباتي برنامه ريزي شده؛ ساعتي از شب كه حتي در نام هم؛ جز گرگ و ميش نمي توان بر او نهاد؛ از رختخواب بيرون كشيده بر خاك ِ هلاك اندازد! و آدمها مي آيند و مي روند؛ سده ها و هزاره ها بي آنكه لحظه اي انديشه كنند در چرايي آن كاري كه مي كنند و اينگونه پيرايه ها از پي هم بسته مي شوند بر روي ديواري كه در نظر مردمان اعتقاد نام دارد و اكنون براي من كه در اين نقطه از زمان ايستاده ام؛ كاويدن و فهميدن ِ آنچه در ابتداي كار بوده از سخت هم سخت تر مي نمايد...