خوشبخت!
درحال خواندن مطلبي هستم كه بي اختيار اشك از چشمانم سرازير مي شود! شايد به اين خاطر كه سرنوشتي مشابه با آنچه من دارم داشته و يا اينكه سبك نوشته هايش مثل خود من است! دنيا عجب جاي بيهوده و بيخودي است! گويا قرار نيست هيچ جا و در هيچ زمانه اي مطابق ميل آدمها رفتار كند و آنها را از چرخش اين چرخ ِ سرگردان؛ خوشحالشان كند! ديروز مردي را ديدم كه به مرد شصت و جند ساله ِ ديگري كه دوست ِ دوره جواني اش بوده و حالا به ديدنش آمده بود با كلمات كاملا واضح و صدادار مي گفت: "تو هم خيلي بدبختي ها" آن مرد بهش برخورد و با لحني اعتراضي به او گفت كه اشتباه مي كند و خيلي هم خوشبخت است. و دوست مثلا خوشبخت براي اينكه اوضاع را مديريت كند به او پاسخ داد كه نه منظورش اين است كه آدم بي آزار و بي شيله پيله اي هستي! و تمام اين جملات را براي اين گفته بود كه خودش سه تا بچه داشت و آن پيرمرد با فاصله سني ده ساله از او، فرزندي نداشت و به همين علت هم زنش طلاق گرفته و رفته بود و آن مرد گمان مي كرد با داشتن چيزي كه ديگري فاقد آن است بي نهايت خوشبخت است...